تبليغاتX
منو تو میشیم ما باتو میشیم یک مشت.

منو تو میشیم ما باتو میشیم یک مشت.

کمک کن که خدا یار توست...

گفت و گو با خدا:

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم.

خدا پرسید:پس تو میخواهی با من گفت و گو کنی؟

من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.

خدا خندید:

وقت بی نهایت است.در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟

پرسیدم:چه چیز بشر سخت شما را متعجب  میسازد؟

خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته میشوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو میکنند که کودک باشند.

...اینکه آنان سلامتی خود را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.

وبعدپولشان را از دست میدهند که دوباره سلامتی شان را بدست آورند.

این که با اضطراب به آینده مینگرند،حال را فراموش میکنندوبنابر این نه در حال زندگی میکنند و نه در اینده.

این که انان به گونه ای زندگی میکنند که گویی هیچ وقت نمیمیرند و به گونه ای می میرند که گویی هیچوقت زندگی نکرده اند.

و دست های خدا دست تانم را گرفت.برای مدتی سکوت کردیم.

ومن دوباره پرسیدم:

به عنوان یک پدر میخواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

اوگفت:بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.همه کاری که آنها میتوانند بکننداین است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوسشان داریم ،ایجاد کنیم .اما سال ها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین هارا دارد،کسی ست که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند،فقط نمیدونند  که چگونه احساساتشان را نشان دهند.

بیاموزند که 2نفر میتوانند باهم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنهاباید خودشان را نیز ببخشند.

من با خضوع گفتم:

از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم.ایا چیزی دیگر هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط این که بدانند من این جا هستم.

«همیشه»

.یاعلی.التماس دعا.

 دوست دارم به خدا...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط مریم و فایزه  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط مریم و فایزه  | 

راستی این برای دوستانم باشه.خداییش خیلی باحال هستند.راستی منونم که سر میزنید و نظر میدهید باورتان نمیشه یه ساعت که نشستم فقط وادرس وب شماهارا میزنم که باز بشه اما فکر میکنم مشکلی پیداشده که باز نمیکنه...ببخشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط مریم و فایزه  | 

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

 

این متن که مینویسم در وبلاگ یه کسی بود که امسال به خاطرش نتونستم اصلا درس بخونم:فقط اگه خواستید بخوانیدیه کلیک رویش بکنید نمیدونم چرا هیچ رنگی نداره.؟؟؟؟


نامت چه بود؟ آدم


فرزندِ كي ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت


محل تولد؟ بهشت پاک


اینک محل سکونت؟ زمین خاک


آن چیست بر گُردن نهادی؟امانت است.


قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه
خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک


اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک


روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق


رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه


وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین


جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر
خدا 


شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک


شاکی تو؟
خدا


نام وکیل؟ آن هم فقط
خدا 


جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه


تنها همین؟ همین و بس


حکمت؟ تبعید در زمین


همدمت در گناه ؟ حوای آشنا


ترسیده ای؟ کمی


زچه؟ که شوم من اسیر خاک


آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی


چه کس؟ گاهی فقط
خدا 


داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...


ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!


دلتنگ گشته ای؟ زیاد


برای که؟ تنها فقط
خدا 


آورده ای سند؟ بلی


چه؟دو قطره اشک


داری تو ضامنی؟ بلی


چه کس؟ تنها کس
خدا 


در آخرین دفاع؟

می خوانمش چنان که اجابت کند دعاا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط مریم و فایزه  | 

میعادگاه دوستاران امام حسین و کربلا و عاشورا...

گلدسته ات
کهکشانى است
که سیاهى شهر را تکذیب مى کند
پیرامون تو همه چیز بوى ملکوت مى دهد:
کاشى هاى ایوانت
و این سؤال همیشه
که چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى کوچک خلاصه کرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهایى که پیش پاى تو باز مى شوند…

 

و باز هم روز های اول یک ماه خوب و وعده ای یه باز به خدا می دهیم که این بار دیگر می شود که این بار دیگر آدم می شویم و باز محرم با شبهای خوبش که آدم را گوشه نشین یک هیئت می کند و زانویی در بغل و اشکی به چشم اشکی که هر قطره اش آتش جهنم را خاموش می کند .

قصد دارم هر روز یک دو بیتی یا رباعی در باره حضرت عباس منتشر کنم اولی اش از فاضل نظری است شعری که به نظرم شاهکار است:

ای چشم تو بیمار گرفتار گرفتار

بر خیز چه پیش آمده این بار علمدار

گیریم که دست و علم و مشک بیفتاد

برخیز فدای سرت انگار نه انگار

امید وارم که این محرم مانند محرم های سال قبل نباشد.

مجلس عزا مجلسی نیست که با خواندن مداح به گریه بیافتیم سعی کنیم خود روز محشر کربلا را در ذهن به تصویر بکشیم...

این روز ها حال روزم طوری است که اگر بنویسم برای خودم دردسر می شود پس به شعری از خلیل جوادی که انگار سخت هم درد من بوده است بسنده می کنم.

باز بـــوی باورم خـــــاکستریست

صفحه های دفتــرم خاکستریست

پیش از ایــنها حـــال دیگر داشـتم

هرچــه میگفتند بـــــاور داشــتم

مــا به رنگی ساده عادت داشتیم

ریشـــه در گنـــج قناعت داشتیم

پیرهـا زهــر هـلاهــل خـورده انــد

عشق ورزان مـهر باطل خـورده اند

باز هم بحث عقیل و مـرتضی ست

آهن تفتــیده ی مــولا کجـــــاست

نه فقط حرفی از آهن مانده است

شمع بیت المال روشن مانده است

با خــــودم گفتم تو عاشق نیستی

آگـــــه از ســــرّ شقـــایق نیستی

غــرق در دریــا شدن کار تو نیست

شیعه مـــولا شــدن کــارتو نیست

بین جــمع ایســـــتاده بـر نمـــــاز

ابن ملجــــم هـــــا فـــراوانند بــاز

……………………………………

خواستم چیزی بگویم دیــــر شد

واژه هایم طعــمه ی تکفیــر شـد

قصه ی نـــا گفته بسیار است باز

دردهـــا خـروار خــروار است بـــاز

دستهارا باز در شبـــهای ســـرد

هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد

مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها

می رسد ته مانده ی بشقابــــها

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ

نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ

قصّـه هــای خوب رفت از یادهـــا

بی خبر مـــاند یم از بـــنیادهــــا

صحبت از عدل و عدالت نابجاست

ســــود در بازار ابن الو قــتهاست

………………………………………..

گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا

خسته ام خسته از این تکرارهـــا

ای کــــه می آیدصدای گــریه ات

نیمه شـــبها از پس د یوار هـــــا

گــــیر خواهد کــــرد روزی روزیت

در گلـــوی مــال مـردم خوارهـــا

من بــه در گفتم ولیکن بشنو ند

نکته هـــا را مـو به مو دیوارهــــا

 

از این عکس نتونستم بگذرم پس ببینید...لعنت خدا بر بوش و دوستدارانش

 

راستی ۲۸ اذر تولدم بود بی معرفت هایی که میدانستید بد نبود که یه تبریک بگویید...ولی الان تسلیت بگویید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط مریم و فایزه  | 

سلام بازم ببخشید اینقدر دیر سر می زنم توی این تعطیلیم نشد چون من سیدم مهمون داشتیم جمعهام خواهرام از تهران میان برای همین اصلا وقت نکردم.                            (دختر خانم ها بخونید)                             

 

 

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود ازش پرسید                                                             

چرا دوستم داری؟واسه چی عاشقمی؟                                                                                                 

دلیلشو نمیدونم...اما واقعا‌دوست دارم                                                                                                  

تو هیچ دلیلی رو نمیتونی عنوان کنی...پس چطور دوستم داری؟چطور میتونی بگی عاشقمی؟                           

من جدا دلیلشو نمیدونم اما میتونم بهت ثابت کنم                                                                                     

ثابت کنی؟نه!من میخوام دلیلتو بگی                                                                                                   

باشه..باشه!!!میگم...چون توخوشگلی(دقت کنیداول خوشگلی و گفت.)                                                      

صدات گرم وخواستنیه .همیشه بهم اهمیت میدی.دوست داشتنی هستی.با ملاحظه هستی.بخاطر لبخندت.              

دختر از جواهای اون خیلی راضی وقانع شد. (متاسفم)                                                                           

متاسفانه چند روز بعد اون دختر تصادف وحشتناکی کرد وبه حالت کما رفت                                                

پسر نام ه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون                                                                                    

عزیزم گفتم بخاطر اهمیت دادن ها ومراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی      

پس منم نمیتونم دوست داشته باشم                                                                                                    

گفتم واسه لبخندات برای حرکاتت عاشقتم                                                                                           

اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمی تونم عاشقت باشم                                                     

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره         

عشق دلیل میخواد؟                                                                                                                      

نه!معلومه که نه!!                                                                                                                        

پس من هنوزهم عاشقتم.عشق واقعی هیچوقت نمی میره.این هوس است که کمتر وکمتر میشه واز بین میره   
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط مریم و فایزه  | 

سلام منم مرمری.خوبید؟میخوام براتون عکس بذارم .که نگید ایناگداهستندفهمیدید؟درضمن فاییزه راست میگه پسرا یه ذره در سنین نوجوانی وبلوغ بی جنبه هستند.حیف که نظرش خصوصی بود واگر نه به نمایش میذاشتم تاببینید همین مطلب که فاییزه نوشت یکی از همون بی جنبه هارو رسوا کرد.شماره داده.کاش ۰۹۱۲بود که شک نمیکردیم با کسی دیگه نیست اما حیف که اعتباری و ضایع است که...

خودشم اعتراف کرده که قبلا با یکی بوده و ما نفر دوم میشویم.

 

رراستی با همه پسرها اینطور صحبت نمیکنیم.چون بعضی دختر ها هم سروگوششون میجنبه.آره داداش اینطوریاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط مریم و فایزه  | 

دلم میخواست یک بار دیگر

اورا  در کنار خویش میدیدم

به یاد اولین دیدار در چشم

سیاهش خیره میماندم

دلم یک بار دیگر همچو دیدار

نخستین پیش پایش دست و پا میزد

شراب اولین لبخند در جام وجودم های وهو میکرد

غم گرمش نهانگاه دلم را جست و جو میکرد

دلم میخواست دست عشق چون روز

نخستین هستی ام را زیرورو میکرد...

(سالهای انتظار؛نویسنده:سیمین کریمدادی)

انکس که همیشه نگران اینده است،حال خود را نیز خراب میکند.

<چارلی چاپلین>

 

سلـــــــــــــــــــــام به بروبچ باحال و خوشتیپ /خوبید؟ممنونم منم خوبم.

چی؟چرا فقط من خوبم؟خوب؛آهان،آخه فری نیست الان.منم نمیدونم مُرده یا زنده.راستی!!!

راستی!!!

راستی!!!

راستی!!!

راستی یادم رفت چی میخواستم بگم!!!!!!!!!

یه چیز دیگه:

با یک اراده قوی به هرچیز میتوان رسید.(گوته)

دوشنبه 2هفته پیش  بچه ها لو رفتند،این هفته که گذشت داشتیم براش فاتحه میخوندیم.دوراز جون شما یکی عین خر یه دفعه سرش رو انداخت پایین نگفت اینجا کلاس یا طویله خونه که همین طور...

خلاصه مارو باش ازخنده مردیم.خدانکنه زبونت رو گاز بگیر تو نباشی کی موهامو شونه کنه.نوازشم کنه.؟

خسته نباشی،یه بار شد از خودت حرف بزنی؟آره اگه خدا قبول کنه داستان بالا رو از خودم گفتم!!!

خب میرسیم به بخش جذاب تر.آقه راستی یادم اومد.میخواستم عذر خواهی کنم از اینکه مادیر اپ میکنیم.به این دلیل که ما اول هستیم و کلاس اول هم تازه داریم با شیمی و فیزیک اشنایی میابیم.خب یه ذره سخته.ولی فقط یه ذره.چون داریم خر میزنیم تو درسا نمیتونیم خربزنیم تو نوشته ها.ان شاءا...خرزدن مال نوشته . اپ کردن باشه واسه تابستان که همه بروبکس باشند.تا برنامه بعدی گووووووووووووووووووووووووووووووووووودبای.

برو دیگه بابای.

روتو کم میکنم.نمیری؟باشه انقدر بمون تا چشات دربیاد.منم نمی رم تا...

وقتی دلت میخواد داد بزنی بگی خدایا از ت شاکی ام ولی نمیتونم بهت بگم چی کار میکنی؟

وقتی دلت میخواد دادبزنی که خدایا ازت شاکی ام اما احساس  غم نمیکنم چی میشه؟

وقتی دلت میخواد به خدابگی تنهام نذار منوتنهاتر نکن اما نتونی باکی حرف میزنی؟چی میکنی؟

همه اش خسته ای،همه اش غم داری؛همه اش نامردی میبینی؛اینه رسم دنیا ازش نباید انتظار بالاتر داشت فقط دیدن نامردی ها....

بره و گرگ

بیا تا برات بگم اسمون سیاه شده

دیگه هر پنجره ای به دیواری واشده

بیا تا بگم گل تو گلدون خشکیده

دست سردم تا حالا دست گرمی ندیده

بیا تا مثل قدیم واسه هم قصه بگیم

گم بشیم تو رویاهاقصه از غصه بگیم

بیا تا برات بگم قصه بره و گرگ

که چه جور اشنا شدن تو این دشت بزرگ

آخه شب بود میدونی،بره گرگ نمیدید

بره از گرگ سیاه حرفهای خوبی میشنید

بره رو گرگ به یه شهر تازه برد

بره تا رفت تو خیال ،گرگ پریدواونو خورد

بره باور نمیکرد گفت شاید خواب میبینه

ولی دید جای دلش خالی مونده تو سینه

بیا تا برات بگم تو همون گرگ بدی

که با نیرنگ وفریب به سراغم امدی

(ناشناس)

دیگه هیچ چی ازم نمیبینی

اگه نگاهمو تازه کنی

دیگه ازگرماش سرمامیبینی

کاش دلمو باور کنی

کاش عشقمو تازه کنی

روی طاقچه دل کاشکی

عکس دل و قاب بکنی

ساز دل وراه بندازی

براش هم آوازی کنی

اگرکه گفت دوسم داری

حرفش رو تاییدبکنی!

(مریم)

Maryam say me:you are monkey!!!becuase she was onhapppy from me!!!but we say you:

 (I love you)

 

مریم:خواهشا در وبلاگ قبلی ام نروید.من در این وبلاگ پیدا میشنوم.اُکِِِی؟تو کِی!منظورم این ادرس است:

www.dooronazdik.blogfa.com

and

www.paraziitm.blogfa.com

 

خوب سلام من مریمم.اینارو من نوشتم.عکس فعلا پیدا نکرد .میذارم .حالا.زوده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط مریم و فایزه  | 

خو ندنش ضرر ندارد.

خوندنش ضرر ندارد                                                                                               

انقدر در گیر نداشتهایمان هستیم که از داشتهایمان لذت نمی بریم                  (دکتر علی شریعتی)

 

1300 سال است که مردی منتظر 313 مرد است .چقدر مرد شدن زمان میبرد.                     

 

اگر از نظر خودت کاری مناسب انجام میدهی واگر به خودت ودیگران لطمه ای نمی زنی        

پس جای هیچ نگرانی از بابت اینکه دیگران چی فکر میکنند نیست.تو ازادی!        (برایان ویس)

در این عصر جدید روشندلی یاد بگیر که چطور سیروسفری درونی به منظور پیدا کردن ناجی ات

داشته باشی بدان که: خودت همان قدرتی هستی که دنبالش می گردی.   (لوئیزال.هی) 

همه فدای ادمی اند!و ادمی. فدای خویش!                                            (شمس تبریزی) 

                                                                                                   فائزه       

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط مریم و فایزه  | 

سلام ببخشید اینقدر دیر به وبلاگ سر میزنم وقت امتهاناست وقت نمی کنم .بریم سر اصل مطلب من درباره ی روابط دختروپسر می خوام حرف بزنم  چون  خودم ازش زخم خوردم .                                                  

                                             

چرا با جنس مخالف دوستی می کنید؟                                                                                               

واقعا چه جوابی دارید بدید؟خودم فهمیدم الان می گید این دوستی نیست این عشق.                                    

       

می تونم بپرسم چه عشقی؟ اهای دختر خانوم ها شما فکر می کنید وقتی یک پسر به شما شماره میده فقط به شما  شماره داده نه اینقدر ساده لوح نباشید مطمئن باشید تا صبح به هزار نفر شماره داده فقط بین اون هزار نفرشما ساده لوح بودیدو عاشقش شدید و بعد بهش زنگ میزنید اونم برای اینکه در تنهایش بی کار نباشه تو رو سرکار میزاره (و تو فکر می کنی اون این حرفارو از ته دل میگه وتو ام یک دل نه صد دل عاشق اون میشوی)اون وقت تو به جای اینکه سر کلاس به درس گوش کنی به اون فکر می کنی غیر از اینکه اصابت به هم می ریزه درست ضعیف میشه از خا نوادت بی زار می شی به خاطر محدودیت هایش درصورتی که این محدودیت ها برات مفید نه مضر و مهم ترینش یعنی کافی اون بعد از مدتی که تو بهش عادت کردی بهت بگه نه(نمی خواهد باهات دوست باشه بهتر از تو گیرش امده) درست شنیدی نه اون وقت به قول دخترای عاشق امروزی (که عشقا شون الکی ) می خوای دنیا رو سرت خراب بشه. بعد هم بخا طر حالت هایی که داری مامانت بهت شک می کنه و مبایلت و چک می کنه و از شماره های خانه پیرینت می گیره و همه چیزو میفهمه و اون موقع است که هم زندگی حالت و خراب کردی وهم زندگی ایندتو بگذریم بعدشم اومدیم و تو اون و فراموش کردی و دیگه با هیچ پسری دوست نشدی و دیگه توبه کردی اما ممکن وقتی ازدواج کردی همون کسی که عاشقش بودی بیادو به کسی که قرار باهاش ازدواج کنی بگه(قبلا ابروت پیش مامان و بابات رفته اما الان ابروت توی خانوادت رفته انگوشت نمای همه میشی .اینم بگم پسرها هر کاری بکنن غیر شرعی که خودتون بهتر می دونید هیچ مشکلی براشون پیش نمی یاد)  تازه این کمترین مشکلیه که برات پیش میاد. یک چیزیم بگم نصف همین پسر هایی که تو خیابون پی عشق و حال هستن مو قع ازدواج دختر  ی که چشم و گوش بسته باشه می خوان .  الان وقت ندارم خیلی حرفاست که میخوام بهتون بگم.تا هفته ی دیگه...                                                                                                                                                                                                                                                                                                   

        (البته همه پسر ها اینجوری نیستن اقا پسرها بهتون بر نخوره)

                                                                 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط مریم و فایزه  |